آنک
و آنک
منم که روزگاری
تمام بالا درختان صفحه ی این پست خاک را
به سخره گرفته بودم
و آنک منم
مردی از دیاری بی نام بی نشان
که با تردیدهایم زنده بودم و نشئه
و آنک منم
که شبهای بیقراری را تا صبح منتظر گلوله ای بودم
که شعر شب را هرگز نسروده است
و آنک منم
خمارم
همان خمار گذشته
گذشته ای که در آن
تنها برای ویرانی شب دلتنگ بودم
و واژه هایم
محرمم بودند در ویرانی های شبانه
و کنار جاده دیوانه ای به شوخی... کیوسک تلفنی بر روی دیوار نقاشی می کرد
تا شغلم انتظار باشد
شوخی بود و..
و آنک
منم
همان شوخی
همان شوخی دیوانه ای نقاش
...
چه شوخی وار خود را جدی گرفته ام
چه شوخی وار جدی می شویم
ای دریغا!
دلتنگی هایمان را کاشکی
دیوانه ای
در آینه
به شکل پرواز ترانه ای می خواند
و آنک
منم
همان شوخی
همان شوخی روزگار...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:50  توسط دکتر کالیگاری
|
